او نبىّ وقت خويش است اى مريد * تا از او نور نبىّ آيد پديد
دست خود مسپار جز در دست پير * حقّ شدست آن دست او را دست گير
چون كه دادى دست خود در دست پير * پير حكمت كو عليم است و خبير
دست تو از اهل آن بيعت شود * كه يد اللّه فوق ايديهم بود
در حديبيهّ شدى حاضر به دين * و آن صحابه بيعتى را هم قرين
پس زده يار مبشّر آمدى * همچو زرّ ده دهى خالص شدى ( 1 )
حكمت باعثهء بر بعث انبيا و انزال كتب و اثبات حجج آن است كه روح انسانى فى حدّ ذاته مجرّد است و حقّ تعالى او را خلعت جميع اسما و صفات جماليه و جلاليه پوشانيده و خليفهء خود ساخته در مملكت بدن ، و خلافت اكبر خلافت بر عالم است و خلافت اصغر خلافت بر شهر بدن خويش . و همچنان چه حقّ تعالى منزهّ از كلّ حدّ است و محدود به جميع حدود ، و منزهّ از صورت است و در هر آن ظاهر است به صورتى ديگر از صور عالم لا يتجلّى فى صورة مرّتين ، شعر :
او هست از صورت برى كارش همه صورتگرى * اى دل از صورت نگذرى زيرا نهاى همتاى او
همچنين روح انسانى منزهّ از صور و هياكل و اجساد است ، امّا هرگز منخلع از
هامش
( 1 ) مج ، دا : بيت اوّل موجود و بقيهء ابيات محذوف