قال تعالى خطابا إلى حبيبه : وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيّامِ اللّهِ . ( 1 ) چه آن ذرّات قدسية الذوات به واسطهء تقلّبات در مواطن مختلفه مورد ظلمت احتجاب و بعد از حقّ تعالى شدند ، پس احوال وارده بر ايشان در حال قرب وصال ، منسى ايشان شده . نمى بينى كه چون طفل در وجود مى آيد ، ابتداى حال كه هنوز حجب او متراكم نشده و تمام مستحكم نگشته و نو عهد قربت حضرت است ذوق انس فطرى با او باقى است ، آن گريههاى او از رنج مفارقت است و فرياد و زارى او از غلبهء شوق زلفت ، تا چندان كه ذوق شير به كام او رسيد ، بتدريج با شير انس مى گيرد و انس اصلى فراموش مىكند ، و هر لحظه او را به چيزى ديگر مناسب حسّ او و خوش آمد طبع او مشغول مى سازند ، و تا حدّ بلوغ ، كار او انس گرفتن است با عالم محسوس و فراموش كردن عالم غيب ، تا بتدريج خوى از عالم علوى باز كند و خوى عالم سفلى گيرد ، و ذوق مشارب حسّ باز يابد ، آن گاه يك جهت ، اين عالم شود . شيخ نجم الدين رازى - قدّس سرهّ - گويد كه « اسم انسان مشتقّ از انس بود كه اوّل از حضرت يافته بود . » كما قيل : سمّى الإنسان إنسانا ، لأنهّ أنيس الحقّ . و چون از زمان ماضى انسان خبر مىدهد او را به نام انسان مى خواند . هَلْ أَتى عَلَى الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً ( 2 ) يعنى در حظاير قدس بود و بدين عالم متنزّل نشده بود ، و چون بدين عالم پيوست و آن انس فراموش كرد ، اسمى ديگر مناسب
منهاج الولاية في شرح نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 234
مساهمون: ملا عبد الباقى صوفى تبريزى ( دانشمند )
ص٢٣٤
ظلمانى قوالب و ابدان عنصريه ، و در اينجا فراموش كردند آن نعمتهاى روحانى .
مولانا :
ما همه اجزاى آدم بودهايم * در بهشت آن لحنها بشنودهايم
گر چه بر ما ريخت آب و گل شكى * يادمان آمد از آنها اندكى
پس غذاى عاشقان باشد سماع * كه در او باشد خيال اجتماع
هامش
( 1 ) إبراهيم : 5 .
( 2 ) الإنسان : 1