هر كه را آن دم است آدم اوست * هر كه را نيست نقش عالم اوست
جسمت از نور جان شود جاويد * گل شود زر ز تابش خورشيد
بى روانى شريف و جانى پاك * چه بود جسم جز كه مشتى خاك
از در تن تو را به منزل دل * نيست جز دردسر دگر حاصل
راه جسم تو سوى منزل جان * حاملى دان تو زين چهار اركان
پر و بال خرد ز جان زايد * از تن تيره جان و دل نايد
از در جسم تا به كعبهء دل * عاشقان را هزار و يك منزل
مولانا :
سالها همصحبتى و همدمى * با عناصر داشت جان آدمى
از عقول و از نفوس باصفا * نامه مى آمد به جان كاى بى وفا
يار كان پنج روزه يافتى * رو ز ياران كهن برتافتى
جانهاى بسته اندر آب و گل * چون رهند از آب و گلها شاد دل
در هواى عشق حقّ رقصان شوند * همچو قرص بدر بى نقصان شوند
روحهايى كز قفسها رستهاند * انبيا و رهبر و شايستهاند
اين جهان خود حبس جانهاى شماست * هين رويد آن سو كه صحراى شماست
جان چو بى اين جيفه بنمايد جمال * مى ندانم گفت وصف آن مثال
آن زمان كه جان حيوانى نماند * جان باقى بايدت بر جا نشاند
« ذا أذهان » أى ذا قوى ، فى الصحاح : الذهن ، الفطنة و الحفظ و الذهن