بدان كه خلّاق حكيم - عزّ شأنه الكريم - ذكر فرموده است در كلام قديم عناصر اصليه كه آدم از آن مخلوق شده بر هفت درجه ، در مواضع مختلفه ، بر حسب اقتضاى حكمت بالغه . در جايى مى فرمايد : خلَقَهَُ مِنْ تُرابٍ ، ( 1 ) اشاره به اصل و مبدأ اوّل و در محلّى ديگر مى فرمايد كه مِنْ طِينٍ ( 2 ) ، اشاره به جمع ميان آب و خاك و در موضعى ديگر : وَ لَقَدْ خَلَقْنَا ( 3 ) ، اشاره به طين متغيّر به هوا ادنى تغيّرى و در جايى ديگر : مِنْ طِينٍ لازِبٍ ( 4 ) ، اشاره به استقرار طين بر حالتى از اعتدال كه صلاحيت قبول صورت داشته باشد و در محلّى ديگر مى فرمايد : وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ ( 5 ) ، اشاره به يبس آن طين و سماع صلصله از او و در موضعى ديگر : مِنْ صَلْصالٍ كَالْفَخّارِ ( 6 ) ، اشاره به وجود آتش در او همچنان كه در خزف ( 7 ) ، و به اين قوهء ناريه در آدمى اثرى از شيطنت هست . قال : خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ كَالْفَخّارِ وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ ( 8 ) پس تنبيه فرمود كه در انسان هست
منهاج الولاية في شرح نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 160
مساهمون: ملا عبد الباقى صوفى تبريزى ( دانشمند )
ص١٦٠
كه تركيب اجزاى آن صورت انحلال پذيرد ، و اجتماع و اتصال عناصر بنيهء او به افتراق و انفصال انجامد . مولانا :
اى كشيده ز آسمان و از زمين * پارهها تا گشته جسم تو سمين
تن ز اجزاى جهان دزديدهاى * پاره پاره زين و آن ببريدهاى
از زمين و آفتاب و آسمان * پارهها بر دوختى بر جسم و جان
تا نپندارى كه بردى رايگان * باز نستانند از تو اين و آن
كالهء دزديده نبود پايدار * ليك آرد دزد را تا پاى دار
جز نفخت كان ذو هاب آمدست * روح را باش اين دگرها بيهد است
هامش
( 1 ) آل عمران : 59 .
( 2 ) الأنعام : 2 ، المؤمنون : 12 و السجدة : 7
( 3 ) الحجر : 26 ، 28 ، 33 .
( 4 ) الصافّات : 11
( 5 ) الحجر : 26 ، 28 ، 33 .
( 6 ) الرحمن : 14
( 7 ) دا ، مج : خذف خزف : سفال .
( 8 ) الرحمن : 15 - 14