بنفسه فى مظهرين بحيث لا يعلمان اتّحاد المتجلّى و المتجلّى له . رسالتين :
عاشق و معشوق ( 1 ) و عشق ، او دان و بس * در نيابد ليكن اين چشم هوس
بس دهد هر دم به چشم خويشتن * روى خود را جلوه از وجهى حسن
گه رخ خود در مهى تابان كند * گه دهان در غنچهاى خندان كند
گه به صد ناز آن قد عاشق پسند * جلوهگر گرداند از سروى بلند
هر كجا بيند لطيفى مهوشى * دلبرى شوخى مليحى دلكشى
مظهر غنج و دلال خود كند * تا تماشاى جمال خود كند
گر چه عاشق خود بود معشوق خود * بهر لذّت در دو پيكر سر زند
پس هر آن كو غالب آيد در شعف * سكهّ يابد عاشقى بر آن طرف
لابن فارض من لسان المبدأ :
و انظر فى مرآة حسنى كى أرى * جمال وجودى فى شهودى طلعتى
قوله - عليه الصلاة و السلام - : « متوحّد إذ لا سكن يستأنس به و لا يستوحش لفقده » .
هامش
( 1 ) مج : معشوق ، عشق