تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منهاج الولاية في شرح نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 120

مساهمون:

ص١٢٠
لم يحلل المتعقّل فى التعقّلات فيقال : هو فيها كائن و لم يبن عنها فيقال : هو بائن مع كلّ تعقّل لا بمقارنة و غير كلّ تعقّل لا بمزايلة . رباعى :
آمد آمد آنكه نرفت او هرگز * خالى نبد آن آب درين جو هرگز او نافهء مشك است و همه بوى وييم * از مشك جدا تو ديده‌اى بو هرگز

و همچنين ملاحظه بايد كرد معنى آنچه گذشت از مغايرت ذات حقّ تعالى با ذوات اشيا با اتّحاد در كلام فتوحات : « فهو عين كلّ شيء فى الظهور ما هو عين الأشياء فى ذواتها سبحانه و تعالى ، بل هو هو و الأشياء أشياء . » تمام آنچه مذكور شد از ارتباط بين الحقّ و العالم در مثال شعاع نور آفتاب از زجاجه به خانهء مسدوده ، - همچنان كه گذشت - ظاهر مىشود . فإنّ الأمثال للقلوب كالمرائى للعيون و للهّ المثل الأعلى . أوّلا : نور شمس نه داخل است در نورى كه از زجاجه به اندرون افتاده و نه خارج . امّا به بعضى اوصاف متّصف شده از تشكّل و تلوّن و تعدّد و كثرت حدود و غير ذلك و جميع اوصاف منسوبه به زجاجيات كه به منزلهء اعيان است ، همه صفات نور آفتاب است . چه غير نور آفتاب نيست و غير ظهور آفتاب ظهورى نه . زيرا كه نور آفتاب است كه متشكّل و منصبغ شده به شكل و صبغ زجاجات و تعدّد و تكثّر ، و اختلاف الوان و اشكال قادح نيست در وحدت نور آفتاب . چه آنچه ظاهر است از زجاجه ، عين آن چيزى است كه باطن است يعنى همان نور است كه بيرون خانه است و منصبغ است به صبغ زجاجه كه عبارت از ظهور در كون است . و لهذا قال - عليه الصلاة - : ( 1 ) « الظّاهر لا يقال ممّا ، و الباطن لا يقال فيما » . ظاهر است و آشكارا ولى نه از چيزى ، و باطن است و پنهان ، امّا نه در چيزى . زيرا كه ظهور و بطون او عين يكديگر است . يك چيز است كه در يك حال هم باطن است من حيث

هامش
( 1 ) نهج البلاغه ، خطبهء 163