شكيبائى
گر چاره طلب كنى بتعجيل مباش * شد راز نجات از شكيبائى فاش
در صبر توان گره ز غم بگشودن * بى تابى كند چاره تو شايد و كاش
من صبر ، صبر الاحرار ، ( إلخ ) صبر نمود كسى كه مانند راد مردان و پارسايان شكيبا بود ، و صبر ننمود آنكه چون بى تجربه و نادان خود را بسوى فراموشى و نيستى كشانيد ، همانا كه صبوران و بردباران در گرفتارى و اندوه طاقت آورند و چون صبر نمايند خلاصى يابند از بند اندوه چنان كه بايد بدانند ابدى نيست اندوه و رنج آنها و بالعكس بى تجربهاى كه صبر نكرد و بى تابى نمود در گرفتارى ها ، بر او پيچيدهتر گردد كارها و چارهاش در گره و مشكل تر كه بر اثر تعجيل فراموش سازد چاره جويى نخست خويش را و هر آن بفكر چارهاى از پيچيده شدن كارش خواهد بود كه نيستى و نابودى را جويا شود و بر آن نزديكتر گردد - پس : آنان كه چاره طلب كنند ، همانا كه نبايد تعجيل و بى تابى نمايند كه راز و راه نجات از شكيبايى و صبر هويدا گردد و در صبر شدن مى توان گره غم را باز نمودن ، و از شايد و كاش رهايى يافتن كه بى تابى چارهها را بسيار و در هم سازد و تعجيل كننده در چارهها گم گردد و به نيستى كشانيده مىشود .