مىسازند .
مسألهء چهارم : اين دو ، انسان متكاثر شادخوار را از مردم دور مىكنند و او را از معاشرت نزديك با توده ها باز مىدارند - بخصوص از ناتوانان و زمينگيرشدگان و مسكينان - در صورتى كه اين گونه معاشرت جلادهندهء آيينهء جان آدمى و ملكات عاليهء آن ، و تقويتكنندهء احساسات و عواطف انسانى است . و تعليمات اسلامى ما را بر آن برانگيخته است . « 1 » مسألهء پنجم : اين دو ، سبب دور شدن از راه مستقيم عدالت و قسط مىشوند ، و انسان را در غل و زنجير آز و حرص دربند مىكنند ، و آزادى انديشيدن و نظر را از او مىربايند .
مسألهء ششم : اين دو - در نتيجهء داشتن آثار منفى - بر انسانى كه در دامشان گرفتار آمده است تحميل مىكنند كه جهتگيريهايش محدود به قلمرو سود شخصى باشد ، و به مصالح نوع دوستانهء عمومى و از خود گذشتگى براى اجتماع هيچ نينديشد . مواردى بيرون از اين چگونگى نادر است ، يا براى مقاصدى خاص صورت مىپذيرد .
مسأله هفتم : اين دو اجتماع را - به دنبال تحميل كردن اقتصاد تكاثرى بر آن - به آن سوق مىدهند كه به دو قسمت متمايز از يك ديگر تقسيم شود ، با تمايزى وحشتناك كه هيچ دين يا مكتب فكرى سالمى آن را جايز نمىشمارد تا چه رسد به اسلام .
مسألهء هشتم : اين دو ، شالودهء تعهّدهاى اجتماعى و اساس هميارى و همپشتى را سست مىكنند ، و از اين راه زمينهء توازن را از ميان مىبرند ، و مايهء تباهى ملت و نابسامانى مردم مىشوند .
اينها در نظر باشد . و از امور آشكارى كه هر كس توجّهى به اسلام و آموزشهاى آن دارد شكَّى در آن نمىكند ، اين است كه نظام اقتصادى و برنامهء مالى اسلام تنها نجاتبخشند نه هلاكتآور ، زيرا هدف نهايى دين رهايى آدمى و خوشبخت كردن او است . بنا بر اين ، مجموعهء مقرّرات گوناگون مالى و معاملات و روابط اقتصادى در اسلام ، هدفى ندارد جز
هامش
« 1 » فصل 39 ، از اين باب ( جلد چهارم ) .