پايهء سرير سلطنت و دولت او سست گرديد ، و بيگانه مملكتش را مسخّر نمود ، و از آن روز الى الآن روزبهروز كوكب احوال آن دودمان در رجعت است ، و پايهء امور دولتشان سستتر و خرابتر مىشود ، چنان كه در اينجور زمان بهجز نام سلطنت در آن خاندان چيزى باقى نمانده .
و چون تفصيل اين اجمال خالى از فوائد عظيمه و نصائح كريمه نيست ، لهذا عنان قلم را فى الجمله به آن سمت معطوف مىدارد .
بدانكه سلاطين و رايان هندوستان ، من قديم الزمان متوسّل به اذيال دولت سلاطين جمنگين ايران زمين بودهاند ، و هرگاه ملوك عجم خود يا يكى از سپهبدان ايشان متعرّض آن كشور مىشدهاند ، هنديان نيروى ظفر در وسع خويش نديده نهايت مسكنت و زبونى را كارفرما ، و به هر صورت مطيع و باجگذار بودهاند ، و چون مراجعت كرده به ايران مىرفتهاند به اندك « 1 » فاصله و فرصتى آن رايان تيره رأى به ملاحظهء ازدحام زاغ صفتان بىاعتبار و فراهم ديدن مستى درم و دينار به بلاى غرور مبتلا شده ، در خانهء خود و عرصهء خالى بنياد لاف و گزاف نهاده ، احوال گذشته و عهد و ميثاق را فراموش و تغيير سلوك مىنمودهاند ، و اين شيوه از ايشان به كرات و مرّات به ظهور رسيده است .
از آن جمله : در عهد منوچهر حسب الحكم او ، سام به نريمان به هند آمده ، گيسوراج را به ايالت متمكّن ساخت ، و در آخر امر « فيروز رأى » پسر گيسوراج طريق مخالفت و خودسرى را مسلوك داشت ؛ كيقباد رستم دستان را به هند فرستاد ، وى فيروز را منهزم ساخت ، چنان كه : در جنگلها بمرد ،
هامش
( 1 ) اندك : در « د » نيامده است ، و اندك : « ب » .