مع الكفر ، و لا يبقى بالجور مع الإيمان » « 1 » و « اردشير » كه از اكاسره و به صفت عدل موصوف بود فرموده است كه : « سلطنت و فرماندهى ميسّر نمىشود مگر به سپاه و حشم ، و آن محصّل نمىگردد مگر به مال ، و مال بههم نمىرسد مگر به آبادى مملكت ، و مملكت معمور نمىشود مگر به عدالت » « 2 » و اگر به ديدهء تأمّل ملاحظه شود اين معنى معاينه بهنظر آيد كه مملكت چون بدن و پادشاه چون روح كه فرمانفرماى بدن است و عدالت ، مانند صحّت است كه حصول آن منشأ ارتباط جسم و جان و مايهء آسايش اين و آن است ، و چون خلط سوداى جبّارى طغيان ، يا صفراى مردم آزارى هيجان كند ، و يا بلغم حرص و شهوت زايد ، يا خون صالح رگ مردمى و فتوّت فاسد گردد ناچار مزاج ملك از منهج اعتدال بيرون رفته ، صحّت عدل به مرض ظلم مبدّل مىگردد و زندگانى جسم و جان هردو به ناخوشى مىگذرد ، و آنكه خزانهء پادشاهان به مثابهء آبگيرى است ، كه از چشمههاى مصانع اصناف رعايا و فرق كاسبان و رنجبران پر گشته ، مزرع آمال و گلشن اجلال خسروانى « 3 » به آن سيراب مىگردد .
و صفت عدالت ميرآبى است كه پيوسته به تنقيه آن چشمهسار مىپردازد ، و از خش و خاشاك مكاره عالم ، و از گلولاى ظلم و ستم پاك مىسازد ، و تا اين چشمهسار پاك است آن آب جارى و آن گلشن معمور است ، و چون ميرآب عدل دست از تنقيه برداشت و سيلاب ستم تمامى را به گل ولاى خانه خرابى رعيّت انباشت بالضرورة آن آب منقطع و آن گلشن خراب
هامش
( 1 ) ربيع الأبرار زمخشرى : 2 / 823 ، جامع الأخبار : 139 / فصل 75 .
( 2 ) ربيع الابرار : 3 / 74 .
( 3 ) خسروان : « الف » .