شعر « 1 »
از رعيّت شهى كه مايه ربود * بن ديوار كند و بام اندود
شاهين شوكت پادشاهان را رعيّت به منزلهء بال و عسكر و سپاه به منزلهء چنگالند كه به آن دشمن را صيد كرده ذليل و خوار مىگرداند ، و چون بال بسته و چنگال شكسته شد بازيچهء هر زاغ و زغن ، و پايمال ستيزهء دشمن خواهند گرديد .
مشهور است كه : شخصى به ابلهى گذشت كه بر شاخ درختى رفته تبر بر بن آن شاخ مىزد كه قطع نمايد ، آن شخص گفت كه : از اين احمقترى در عالم نخواهد بود ، عارفى گفت كه : از اين ابلهتر حاكم جابرى است كه به تيشهء تعدّى و ستم رعيّت خود را كه بيخ دولتند قطع كند ، و خود را از ذروهء برترى و سرورى بر خاك هلاك افكند .
شعر « 2 »
رعيّت چه بيخ است و سلطان درخت * درخت اى پسر باشد از بيخ سخت
تبر بر بُنِ آن درختى مزن * كه بالاى شاخش گرفتى وطن
هامش
( 1 ، 2 ) شعر : در « د » نيامده است ، بيت : « ب » .