صاحب حرمتى شود ، در اول امر از مدعى عليه ضامن گيرند ، و او را به سبب قيد كردن و حواله نمودن به مردمان سپاهى رذل خدانشناس بىحرمت نكنند ، و يا آنكه از مدّعى نوشته و ضامنى بگيرند كه اگر دعوى را به اثبات نرسانيد فلان مبلغ به سركار بدهند ، و فلان مدّت در قيد شديد باشد .
و موافق شأن مدّعى عليه جريمانه بر او مقرّر كنند ، پس اگر ثابت كرد مدّعى عليه را به سزا برسانند و الّا مدعى مورد عقاب شود ، يقين حاصل است كه اگر چنين مىكردند سدّ باب نالش دروغ و حفظ حرمت اصحاب عزّت مىشد ، كجاست خسرو عادل انوشيروان دريادل كه از اين عدالت گرده « 1 » بردارد و از زنجير عدل خود خجل و منفعل گردد ؟ اگرچه شنيدهام كه مقرر كردهاند كه اگر مدعىعليه بعد از عدم ثبوت دعوى بر مدّعى ادعاى حرمت كند مىشنوند ، و مبلغى از او گرفته به وى مىرسانند ، و لكن از آن نيز « 2 » كمتر اثرى بهنظر مىآيد ، زيرا كه موقوف بر نالش مدعى عليه است ، و اين نالش در عدالت ديوان « 3 » مىشود ، و از براى آن اخراجاتى و موعدى موافق آئين ديوانى مقرّر است ، و لهذا به سبب خوف حيرانى تا مدّت مديده و آخر چيزى بشود يا نشود ، كمتر كسى متوجّه اين معنى مىشود و نالش حرمت مىكند ، و اگر اين معنى نيز متعاقب طىّ دعوى در فوجدارى خواهمخواه « 4 » به وقوع مىآمد و موقوف به ديوانى بلكه نالش مدّعى نبود شايد مفيد فايدهاى مىشد .
هامش
( 1 ) گرده - غبار ، يعنى از چهرهء عدالت آنان گرد را بزدايد .
( 2 ) نيز : در « الف » نيامده است .
( 3 ) ديوانى : « ب » .
( 4 ) نخواه : مخواه .