مىشود از چيز ديگر نمىشود ، و فرقهء انگريز اگرچه به ظاهر در دين حضرت عيسى عليه السلام « 1 » اند و لكن بهجز آنكه در كليساها ناقوس زنند و هفتهاى يك بار در روز يكشنبه بعضى از عوام الناس و تهيدستان به معابد روند ، چيزى ديگر از احكام در ميان ايشان مشهور نيست .
و امّا بزرگان و امراء ايشان ، پس از رفتار و كردار و گفتار آنها معلوم مىشود كه بهجز اقرار به وحدت همه را افسانه مىدانند ، و اوقات خود را بالتمام صرف تدبير تسخير ملك و طريقهء حكومت و حكمرانى و سياست مدن مىكنند ، و به زبان حال مىگويند :
شعر « 2 »
زاهد به مسجد برده پى * حاجى بيابان كرده طى
جائى كه باشد نُقل و مى * بيكارى است اين كارها
و لكن به ظاهر بسيار رحيم دل و متواضعند ، و نتيجهء آن اين است كه كمپنى يعنى : تجّار اين فرقه نيز بر ممالك بعيده غالب شدهاند ، و اكثر بلاد را به تصرّف خود درآوردهاند ، و اگرهم منظور داشته باشند كه كسى را ذليل و خوار و نيست و نابود كنند و ملك را از وى بستانند ، چندان تدبير بهكار برند كه جاى بحث « 3 » بر ايشان نماند ، چنان كه از تأمّل در اين كتاب معلوم مىشود .
هامش
( 1 ) عليه السلام : در « د » نيامده است .
( 2 ) شعر : در « د » نيامده است ، بيت : « ب » .
( 3 ) حاجت بر آن نماند : « ب » .