حق تاج امل از سر باطل برداشت * در روز جلوس حق بحقدار رسيد « 1 »
پس نوّاب كامياب نظر به اقتضاى وقت بعد از تمكن بر مسند موروثى ، حسن رضا خان و ساير اعيان و اركان را خلعت داده و سرفراز فرمود ، پس گورنر شور بهادر مذكور به خدمت وزير عرض كرد كه : جنابعالى تازه به اين مملكت تشريف آوردهاند ، و چنان كه بايد بر حقيقت امور واقف نيستند ، و معيّن شدن كارفرمائى به جهت تمشيت كار خانه ضرور است ، از اين مردم به كى اعتماد دارند و كى « 2 » را مىشناسند ؟
وزير به طرف حسن رضا خان و جمعى كه ايستاده بودند ملاحظه فرمود و در دل تأمّل كرد كه اگر تفضّل حسين خان را بگويم او كشميرى است ، و معدن مكر و حيله است ، و حسن رضا خان ابله است ، و چارهء او سهل است ، پس اشاره به او كرده فرمود « 3 » كه ميرزا را مىشناسم ، پدر من و برادر من از او راضى بودند ، و من نيز از او راضىام ، گورنر گفت كه : ميرزا ! نيابت به شما مبارك باد ، آن بيچارهء ابله تسليمات و آداب بجا « 4 » آورد ، وى را چون آصف الدوله خيال كرده مسرور شد .
وزير روشن ضمير خود به تدبير امورات رياست كوشيد ، و مهدى على خان فوجدار و « جيسك رأى هندو [ ى ] » داروغه ، و اصل باقى را كه
هامش
( 1 ) در حاشيهء « ج » آمده است :
گويندهء شعر غلط كرده است و در مقام مزاح گوئى گفته است ، و گفته است كه تاج امل از سر باطل برداشت ، عكس گفتهء فحواى كلام معلوم مىشود .
( 2 ) كسى : « ب » .
( 3 ) و گفت : « ب » .
( 4 ) بجاى : « الف » .