مجملا : به اين حيله تفضّل حسين خان از آن شهر اخراج شد ، پس آن بيچاره لابد شده « 1 » به كلكتّه رفته اقامت نمود ، و بعد از آن درخواست كرد كه رخصت معاودت عطا شود ، قبول فرمود ، به شرط آنكه دخل در معاملات ملكى نداشته ، در خانهء خود بنشيند ، قبول كرد « 2 » .
در اوان مراجعت حق احسان نوّاب آصف الدوله و وزير على خان دامنگير او شد و به مرض ماليخوليا مبتلا گرديد ، به حدى كه ديوانه شده بود ، و به همان حالت با يك جهان افسوس و بدنامى از اين دار فانى در عرض راه ارتحال نمود ، و تجمّل حسين خان خلف او مالك سى هزار « 3 » روپيه جاگير مقرّرى او شد .
شعر « 4 »
ديدى كه چه كرد ابله خر * او مظلمه برد و ديگرى زر
بعد از چندى نوّاب وزير به عمّال حكم فرمود كه مداخل ملك را تمام در خزانه سركار داخل كنند ، و حسن رضا خان آنچه به جهت مصرف ملك ضرور باشد از خزانه ببرد « 5 » ، و چندى به اين صورت گذشت ، پس بعضى از خيرخواهان آن دولت عزم قتل حسن رضا خان كردند ، چون حسن رضا خان
هامش
( 1 ) از روى ناچارى ، ناچارا .
( 2 ) قبول كرد : در « الف » نيامده است .
( 3 ) چهار هزار : « ب » .
( 4 ) شعر : در « ب ، ج ، د » نيامده است .
( 5 ) بيرون ببرد : « ب » .