نيستيم ، اگر اطاعت لازم باشد لازم مىآيد كه باطل حق شود ، و اگر نباشد لازم آيد عدم وجوب اطاعت ايشان ، و هو خلاف المفروض ، و علاوه تكليف بما لا يطاق لازم آيد ، و آن قبيح است عقلا ، و نقلا ، و من مىگويم كه : اين حرف منقوض است به وجوب اطاعت مجتهدين با وجود جواز صدور سهو از ايشان : چون اين دو مطلب را فقير بيان كرد ، فرمود كه : جواب را نوشته به حضور مىرساند و إلى الآن از آن اثرى معلوم نيست .
پس اين سخن در ميان مردم شهرت كرد و زياده موجب اضطراب ايشان شد و ملاقات را ترك فرمود ، و بعد از چند روز به واسطهء عاليحضرت ملّا حسن مشهدى كه از جانب ورثهء مرحوم ميرزا ابو المعالى نيشابورى به تحصيل تركهء « 1 » آن ؛ به آن بلده آمده بود پيغام دادند كه اگر سدّ باب پرسش مسائل مىشود من حاضر مىشوم و الا فلا ، زيرا كه موجب ذلّت من خواهد شد .
فقير جواب داد كه : از عادات من سبقت به سؤال نيست ، و لكن « شقشقة هدرت ثم قرّت » « 2 » ، ديگر فتح اين باب نخواهد شد ، فتح باب ملاقات نمود و من هم از ابتداء تا به آخر ايّام توقّف آن بلده يك دفعه به خانهء ايشان رفتم ، نهايت مراتب آداب را معمول داشت ، و لكن مفتّنين و مفسدين از براى خوش آمد و گذران معيشت و ثبوت رسوخيت و ارادت خود سخنان چند مىساختند و به خدمت ايشان عرض مىكردند ، و مزاج ايشان را متوحّش مىنمودند ، و من در اين وقت ناچار بودم و علاج آن را نمىتوانستم نمود .
هامش
( 1 ) او : « الف ، ب ، ج » .
( 2 ) جملهاى از خطبهء سوم نهج البلاغة .