به محمّد امين خان ناصبى گرديد ، بعد از دو ماه و چند روز از اتّفاقات به مرض قولنج مبتلا شده بود ، و در همان روز عزيمت برهم زدن دستگاه آن مفسد نمود ، و به جمعى كه حاضر بودند حكم كرد كه او را گرفته بياورند ، و اگر ايستادگى كند به قتل رسانند ، در آن وقت آن مفسد مشغول صرف طعام بود ، به مجرّد استماع اين خبر متحيّر شد ، و لكن چون كمال استقلال داشت تدبيرى كه به خاطرش رسيد آن بود كه پسر كهتر خود را كه جمال و سباحتى مالا مزيد داشت ، با قدرى نان و خورش به جهت ايشان فرستاده ، گفت : چون ياران به خانهء فقير آمدهاند چيزى بخورند تا فقير هم به خدمت برسد ، مردم چون آن پسر را ديدند بر جمال او ترحّمى نموده ، صبر كردند ، در اين اثنا خبر اشتداد قولنج محمّد امين خان به آن جماعت رسيد متحيّر گشته معاودت نمودند .
چون وى را افاقه شد و به هوش آمد استفسار نمود كه آن مفسد را آوردند يا نه ؟ عدم آوردن آن « 1 » را به جهت اشتداد مرض داشتند ، آزرده خاطر شده ، تأكيد در آوردنش نمود كه فردا او را بسته بياورند .
مرض او آنا فانا اشتداد مىنمود و صبح مشرف بر هلاكت گشت ، و آن مفسد در اوّل امر ارادهء فرار داشت ، چون محرمان او خبر اشتداد و ظهور آثار موت وى را متواتر به او مىرسانيدند ، مطمئن شد و مريدان خود را جمع نموده ، در مسجدى كه متّصل به خانهاش بود نشست ، و بال بلندپروازى را گشاده با حاضران مىگفت كه : تيرى بر جگر اين كافر زدهام كه زنده نمىماند ، و من به ارادهء شهادت چون جدّ خود كه در مسجد شهيد شده در اينجا نشستهام ، اگرچه مىدانم كه شهيد شدنى نيستم ، زيراكه يك بار شهيد شدهام ، و گويا كه
هامش
( 1 ) او : « الف » .