را همچنان گذاشتند و در بستند و رفتند ، و فرداى آن روز آمده به من گفتند كه ما كار خود را از برادر تو ساختيم و ما را زياده از يك نفر در كار نيست ، الحال در « 1 » اين زيرزمينى « 2 » خزانه ماست در آن داخل شو و هرقدرى كه از زر « 3 » و جواهر توانى به عوض خون برادر خود بردار ، من در اوّل بار قبول نكردم و انديشه كردم « 4 » كه مگر در اين حرف رنگى باشد ، چون مبالغه كردند با هزاران خوف و بيم به در آن زيرزمين آمدم « 5 » و قريب به شصت زينه « 6 » پائين رفتم « 7 » ، چهار صفّه « 8 » نمودار شد ، چون داخل آن شدم ديدم كه هر صفّه قريب بيست ذرع عرض و طول دارد و در هريك شمعهاى دو ذرعى روشن بود .
در يك صفّه نظر كردم برادر خود را ديدم ايستاده درنهايت خرّمى و خوبى ، و عصاى مرصّعى بردست دارد ، و رخت فرنگى پوشيده و شمشيرى بر كمر بسته ، چون مرا ديد آشنايى نداد و بسيار خشمناك شده ، از روى غضب به من نگاه كرد ، به مرتبه [ اى ] خايف شدم كه قريب بود هلاك شوم .
پس به صفّهء ديگر نظر كردم پر از جواهر بود ، و در صفّهء ديگر زر سرخ ،
هامش
( 1 ) در : در « الف ، ب ، ج » نيامده است .
( 2 ) زمين : « الف ، ب ، ج » .
( 3 ) هرقدر از زر . . . : « الف ، ب ، ج » .
( 4 ) نمودم . . . : « الف ، ب ، ج » .
( 5 ) آمديم : « الف ، ب ، ج » .
( 6 ) زينه : پلّه « پلكان » . ( فرهنگ معين )
( 7 ) رفتيم : « الف ، ب ، ج » .
( 8 ) صفّه : غرفه مانندى كه در درون اطاق بزرگ قرار دارد ، كه كف آن كمى بلندتر است ، و بزرگان در آن نشينند ؛ شاه نشين . ( فرهنگ معين )