پس حكيم همه را در مكانى جمع كرد و يكيك را مىطلبيد و او را بر هنه مىكرد و دست بر اعضا و جوارح و رگ و پى آن مىماليد و مىگفت كه به كار ما نمىآئى « 1 » به هرجا كه خواهى برو ، تا آنكه نوبت به من و برادر من رسيد ، چون ملاحظه كرد به دست كسى داد و گفت اينها را در قلعه برده محافظت كن « 2 » و مابقى را تمام رخصت داد ، و پدرم هرقدر عجز كرد اعتنايى به او نكردند ، و ما هر دو برادر را در دو حجره كه دروازهء آنها برابر هم بود نگاه داشتند ، و هر صبح و شام مرغ كباب شده و عسل و نان و طعام به جهت ما مىآوردند ، تا ده روز كه از اين مقدمه گذشت ناخداى جهاز ارادهء رفتن كرد ، پدر من به عجز او را تا سه روز نگاه داشت « 3 » و نزد حاكم آن جزيره آمده شروع به الحاح و التماس نمود ، پس آن حكيم اوّل نزد من آمد و مرا برهنه كرد و تمام اعضاى مرا به دقّت ملاحظه كرد ، و بعد از آن نزد برادرم رفت و با او نيز همين عمل كرد ، و بعد از آن طشتى و كارد كلانى طلبيده و دست برادرم را بر پشت محكم بست و به تعدّى و ظلم تمام سر او را در ميان آن طشت بريد و من مىديدم و از غم برادر و از غصّهء خود قريب بود كه هلاك شوم ، پس ديدم كه تمام خون برادرم را در طشت جمع كردند و بعد از آن ديگى پر از روغن گرم آوردند و آن خون را در ميان آن ريختند و دست زدند ، تا روغن و خون با هم ممزوج شدند ، پس آن سر بريده را بر بدن چسبانيدند و مشت مشت از روغن و خون بر آن مىريختند و بر بدن او مىماليدند تا آنكه تمام ماليده شد ، پس او
هامش
( 1 ) آيد : « الف ، ب ، ج » .
( 2 ) نما : « الف » .
( 3 ) پدر من به عجز تا سه روز او را نگاه داشت : « الف » .