خواندم ، و بر غريبى خود و اصحاب آنها و ابتلاى به اين نوع محنتها كه گاهى « 1 » نديده بودم گريه بسيار كردم .
فصل نوزدهم بندر مسقط
در عشر اول ذى الحجة الحرام وارد مسكت كه به مسقط مشهور است شديم ، و آن شهرى است در ساحل دريا و مقرّ رياست خوارج است ، و نهايت بد وضع و كثيف و بد آب و هواست ، و اغلب اهل سوق آن از طائفه هنوداند ، و حكّام آنجا اگرچه بدمذهباند ، و لكن همگى درويش مسلك و به عدل و داد موصوفاند ، و به اين سبب مملكت ايشان با آن بد آب و هوائى هميشه آباد و معمور است ، و بسيارى از مردمان بلاد نفيسه را گذاشته در آنجا سكونت كردهاند ، عاليشأن معلّى مكان حاجى عبد اللّه بن امير احمد بندر ريقى « 2 » مراسم ضيافت و مهربانى را به تقديم رسانيد . چهل و پنج روز در آن شهر كثيف توقّف كردم . پس سيّد ملعون روانهء سند شد ، و به حمد اللّه از آن عذاب نجات يافتم ، و ملّا اسماعيل از افعال خود نادم شده ، اظهار معذرت و توبه نمود ، قبول كردم .
هامش
( 1 ) گاهى : هيچوقت .
( 2 ) بندر ريقى : « ب ، ج » .