تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 90

مساهمون:

ص٩٠
و چون نود هزار سال بسر آمد بايزيد را ديدم ، و آن هرچه ديدم همه من بودم ، پس چهار هزار باديه پريدم و به نهايت رسيدم ، چون نيك نظر كردم سر خود به كف يك نبى ديدم ، پس معلوم شد كه نهايت حال اولياء بدايت احوال انبياء است ، ونهايت انبياء را غايت نيست ، پس روح من بر همهء ملكوت برگذشت وبهشت ودوزخ به دو نمودند ، و به هيچ كدام التفات نكرد ، وهرچه پيش او آمد طاقت او نداشت ، و به جان هيچ پيغمبرى نرسيد الّا كه سلام كرد . چون به جان محمّد مصطفى رسيد آنجا صد هزار درياى آتش ديد بىنهايت ، وهزار حجاب از نور ، كه اگر به اول دريا قدمى در نهادمى بسوختمى و خود را به باد دادمى ، لاجرم چنان مدهوش شدم كه هيچ نماندم ، وهرچند خواستم كه ميخ طناب خيمه محمّدى را بتوانم گرفت زهره نداشتم ، تا آنكه به حق رسيدم ونتوانستم به محمّد رسيدن ، پس گفتم : الهى هرچه ديدم همه من بودم تا منى مرا به تو راه است از خودى خود مرا گريز نيست ، مرا چه بايد كرد ؟ فرمان آمد كه خلاصى تو از توئى تو در متابعت دوست ماست محمّد عربى « 1 » . بدانكه ! اين نوع كلمات وخيالات هرگز در ميان صحابهء پيغمبر واصحاب ائمهء طاهرين - كه شاگردان بىواسطهء ايشانند ، وبىواسطه استفادهء علوم از ايشان مىكرده‌اند ، وصلحا واتقياى شيعه كه در هر زمانى بوده‌اند - نبوده ، و در كتب رجال اين حال ومقال را به احدى از شيعهء اماميه كه فرقهء ناجيه‌اند نسبت نداده‌اند ، بلكه اين احوال واقوال هميشه مخصوص دشمنان آل
هامش
( 1 ) تذكرة الاولياء : 1 / 175 و 176 ، تحفة الاخيار : 190 و 191