تمامت آسمان درخشنده است ، چنان كه از بسيارى آفتاب روى آسمان پوشيده شده ، ونور ايشان به نوعى در اين عالم مىتابد كه وصف نمىتوان نمود ، چون چنان ديدم ديوانگى من زيادتر شد ، وشيدائى وبيخودى غلبه نمود ، ناگاه ديدم شخصى نورانى آمد ، اين فقير را مىگويد كه مىخواهى خدا را ببينى ؟ گفتم : بلى من كه مىبينى ديوانهء ديدارم ، و غير از اين مقصودى ندارم ، به من گفت : بازگرد ! ديدم كه او در پيش شد ، و به تعجيل مىرود ، اين فقير نيز در عقب او روانه شدم وهمچو ايشان مىدويدم ، ناگاه در اثناى رفتن به همان حالت اين فقير را به خاطر آمد كه اين در خواب است كه مىبينم ، و به غايت ترسان ولرزان شدم كه مبادا بيدار شوم ، وهمچنان آن شخص به تعجيل مىرفت ، و اين فقير در عقب او مىرفتم ، ناگاه عماراتى پيدا شد ، تمام از جواهر نفيسه ، و در آن عمارات در آمديم ، و در ميان آن عمارات طاق وايوان بود از طلا وجواهر ، و از غايت بزرگى اطراف آن طاق پيدا نبود ، آن شخص كه دليل بود روى بازپس كرد وگفت : اين است ، نظر كردم ديدم كه نور تجلّى الهى به عظمتى هرچه تمامتر ظاهر شد ، چنان كه به كميّت وكيفيّت وصف آن نمىتوان كرد ، چون اين فقير را نظر بر آن افتاد همهء اعضاء وجوارح اين فقير از هم فرو ريخت ، وفانى مطلق شدم ، وهم در آن واقعه ديدم كه باز با خود آمدم ، وباز نگاه كردم وجمال با كمالش مشاهده نمودم ، باز فانى محض ومحو مطلق شدم ، آنگاه از آن حال به حال خود آمدم ، ديدم كه درياى آب روان در ميان صحراى بىنهايت نورانى مىگذرد ، و اين فقير در كنار آب دريا ايستادهام و چيزى مىطلبم ، ديدم كه خلايق بىحدّ وشمار متوجّه جائىاند ، وپيوسته مىروند ، و در علم من چنان آمد كه جائى مجلسى وصحبتى است ،
خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 86
مساهمون: محمد علي بن محمد باقر الوحيد البهبهاني ( كرمانشاهي )
ص٨٦