نمودم ، رسيدم به آسمان اول ، آنجا عجائب وغرائب بسيار ديدم ، از آنجا سَيَران نمودم به آسمان دوم ، ملائكه را ديدم كه غلغله در ميان افتاده بود وشادى مىكردند ، و به هر آسمان كه مىرسيدم همه بر اين منوال ؛ تا به عرش رسيدم ، و از آنجا بىنهايت طَيَران نمودم وبينهايت فنا و بقاء يافتم . آنگاه حضرت حق را ديدم در صورت پير خود ، فنا يافتم ، هزار هزار دور اعظم فانى بودم ، آنگاه بقاء اللَّه يافتم ، حضرت حق بودم ، وهمهء عالم را وجود ديدم ، هركس را مىخواستم مىكشتم ، وهركه را مىخواستم زنده مىكردم ، و به همه رزق مىرسانيدم ، و به جميع صفات متّصف بودم ! ! آنگاه ؛ ديدم كه همهء عالم شراب شده ، همه را آشاميدم ، و چون يك دور اعظم گذشت ، باز همه را آفريدم ؛ باز شراب شد ، باز همه را آشاميدم ، هزار هزار نوبت چنين واقع شد كه من همه را مىآشاميدم ، و چون يك دور اعظم مىگذشت ؛ باز همه را مىآفريدم ، و در علم من چنين بود كه تا بودهام چنين بودهام و تا خواهد بود چنين خواهم بود . آنگاه حضور كردم و در واقعه ديدم كه درياها پيدا شد از نور لون لون ، در هر يك از اين درياها هزار هزار دور اعظم سياحت وغوص نمودم ، و به هر دورى هزار هزار بار حضرت حق تجلّى فرمود ، و به هر يك تجلّى فنائى وبقائى يافتم ، آنگاه حرارت غالب شد آن درياها را آشاميدم وفنا يافتم هزار هزار دور اعظم ، آنگاه بقا يافتم ، و اين غزل شنيدم :
اى اهل درد جوشى * وى عاشقان خروشى
كز دست مىفروشى * نوشيدهام نوشى
هزار هزار دور اعظم بدين غزل وجد مىكردم وتجلّى وفنا و بقاء بر آن