كه نامش وجود وهستى است ، پس اين لازم نيايد كه غير او عدم باشد . ومخفى نماند كه جماعت صوفيه همگى سنّى واشعرى مذهب بودهاند ، و چون اشعرى فعل بنده را مخلوق خدا مىداند ، و گفته كه : وجود عين ذات واجب وممكنات است ، از اينجا صوفيان وحدت وجود فهميدهاند ، و اين غلطى است به غايت عظيم ، و به غايت بعيد است كه از صاحب عقل واقع شود . ومحيى الدين عربى كه مؤسس اين مذهب باطل است ، در كتاب « فصوص » دليل بر وحدت وجود ؛ اين آيه را شناخته : ( لَنْ نُؤْمِنَ حَتّى نُؤْتى مِثْلَ ما أُوتِىَ رُسُلُ اللَّهِ ، اللَّهُ اعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَه ) « 1 » به اين روش كه رسل اللَّه را مبتداء ، واللَّه را خبر آن گرفته ، و از اين استدلال كمال حماقت وسفاهت وبلادت او ظاهر مىشود ، و اين غلطى است كه بر هيچ كودك وجاهل بطلان آن مخفى نيست . و بعضى از اين طايفه به حديثى استدلال بر وحدت وجود كردهاند كه مضمونش اين است كه : حق تعالى فرموده كه : پيوسته بنده به كردن نافله به من نزديك مىشود ، تا آنكه به آن دوست او مىشوم ، و چون دوست او شوم گوش او مىشوم ؛ كه به آن مىشنود ، وديدهء او مىشوم ؛ كه به آن مىبيند ، و زبان او مىشوم ؛ كه به آن سخن مىگويد ، و دست او مىشوم ؛ كه به آن كار مىكند ، و اگر دعا كند دعاى او را اجابت مىكنم ، و اگر از من سؤالى كند به او عطا مىكنم « 2 » . اين جماعت از نادانى نفهميدهاند كه اين حديث هيچ دلالت بر مدعاى
هامش
( 1 ) الانعام ( 6 ) : 124 ، فصوص الحكم : 427
( 2 ) وسائل الشيعه : 4 / 72 ، كافى : 2 / 263 ، محاسن برقى : 2 / 454 حديث 1047