در اين زمان شمعون گفت : بيش از اين تاب ندارم ، و از سن بيدرو كه دشمن جان من است دست نخواهم داشت و ملائكه خود را خواهم فرمود كه از او انتقام گيرند ، سن بيدرو گفت من از فرشتگان تو بيم ندارم ، بلكه ايشان از من مىترسند ، قيصر گفت بيدرو از شمعون نمىترسى كه دعوى خود را به چندين كارهاى بزرگ وغريب ثابت مىكند ؟ بيدرو گفت : اگر او خداست خدا همه چيزى را مىداند و بر اسرار نهان چنانچه بايد مطلع است ، پس بداند كه در انديشهء من چيست و چه خواهم كرد تا من نيز به او بگروم ، و من انديشهء خود را نخستين در گوش قيصر مىگويم تا مرا دروغ زن نگويد ، و از مكر وحيلهء او رهائى باشد . قيصر قبول كرد ، پس سن بيدرو گفت كه : مرا يك گردهء نان عنايت كن ، وقيصر فرمود كه بدهند ، پس سن بيدرو به شمعون گفت كه : تو كه خود را خدا مىخوانى بگو كه من چه كردم و چه گفتم ؟ شمعون گفت : تو بگو كه در انديشهء من چيست ، سن بيدرو گفت : من آن را نگفته وكردار خواهم وانمود ، شمعون خشمگين شد وبانگ زد وگفت : فرشتگان بزرگ من بيرون شوند وبيدرو را فرو برند ، در ساعت ديوى چند به صورت سگان گرفته ظاهر شدند و بر سن بيدرو حمله آوردند ، و در اين هنگام سن بيدرو آن نان نهفتهء خود را كه از قيصر گرفته بود چنان كه مذكور شد بيرون آورد و دعا بر آن خوانده سوى سگان انداخت ، سگان از او ترسيدند وغايب شدند . آنگاه به قيصر گفت : اينكه به كردار وانمودم آنچه در ضمير او بود ظاهر شد ، كه سگان كه او را به عداوت من پيدا كرده بود فرشتگان نبوده بلكه سگان بودند ، شمعون شرمنده شد وخجالت كشيد وگفت : بشنويد اى بيدرو وپاول !
خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 427
مساهمون: محمد علي بن محمد باقر الوحيد البهبهاني ( كرمانشاهي )
ص٤٢٧