كرد وبانگ زد وگفت : اى جوان به نام عيسى مصلوب برخيز ! در ساعت برخاست وروان شد ، مردم از ديدن آن كرامت بزرگ در تعجب شدند ، وخواستند كه شمعون را سنگسار كنند ، اما سن بيدرو مانع شد وگفت : جزاى او همين بس كه اين خجالت برد ، ومرا استاد من عيسى تعليم كرده است كه هركه را نسبت به خود بدبينى با او نكوئى كن . شمعون از اين شرمسارى بدر رفت و بر در يكى از شاگردان سن بيدرو وسيليونام ديوى به صورت سگ درنده ساخته بست ، وهمگى مقصود آنكه سن بيدرو به خانهء او مىآيد ، و اين سگ او را خواهد دريد ، چون سن بيدرو آنجا رسيد سگ بر او حمله كرد اما همين كه او نشان صليب بر او كشيد آن شورش فرو نشست ، پس سن بيدرو آن سگ را واكرد وگفت : خانهء شمعون برو و در راه هيچكس را نرنجانى . پس آن سگ پيش شمعون رفته بر او حمله آورد ، وجامههاى او را پاره كرد و نزديك بود كه تن او نيز به درد ، سن بيدرو به نور باطن دريافت و به سرعت خود را نزد او رسانيد وسگ را سرزنش كرد وبازداشت ، آخر مردم از خُرد و بزرگ هجوم آوردند ، واو را از شهر بيرون كردند ، و از اين شرمندگيها يكسال به شهر در نيامد . بعد از آن باز به شهر درآمد و چيزى چند كرده به عنايت قيصر بزرگ ومعتبر گرديد ، روزى مردم را جمع كرد ، وگفت : من از جليليان رنجيده شدهام ، اكنون اين شهر را كه در حفظ خود مىداشتم خواهم گذاشت ، ونيز گفت كه : من در فلان روز در نظر شمايان بر آسمان كه مأواى من است خواهم برآمد ، و اين جهان را خواهم گذاشت كه لايق به خود نمىبينم كه بيش از اين
خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 429
مساهمون: محمد علي بن محمد باقر الوحيد البهبهاني ( كرمانشاهي )
ص٤٢٩