يبطش بها ، ان دعاني أجبته ، وان سألني أعطيته » « 1 » . و اين حديث را اهل سنت نيز روايت كردهاند به اندك تغييرى در متن « 2 » . ميبدى در « شرح ديوان » گفته كه : درويشى حضرت محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله را با عمر فاروق در واقعهاى ديد و هر سه به دور متصل به هم نشسته بودند ، وجسد آن حضرت از نور بود به رنگى كه تعبير از آن نمىتوان كرد ، و آن رنگ به تدريج ميل به بىرنگى مىكرد ، و چون نزديك مىشد كه از نظر غايب شود آن درويش سؤالى مىكرد و همين كه آن حضرت به سخن مشغول مىشد به رنگ اوّل عود مىكرد ومىفرمود : ناگاه اميرالمؤمنين عمر به آن درويش گفت : من حقيقت همه چيز مىدانم الّا حقيقت تو كه نمىدانم ، آن حضرت فرمود كه : اگر حقيقت همه چيز مىدانى حقيقت او هم مىدانى ، براى آنكه حقيقت جميع أشياء واحد است « 3 » .
در مذهب من چه سايه ونور يكى است * خاك ره فقر وتاج مغفور يكى است
آنجا كه مقام پاكبازان باشد * دانم به يقين كه دار ومنصور يكى است
قال الشيخ البهائي في حلّ هذا الحديث ما لفظه : لأصحاب القلوب في هذا المقام كلمات سنيّة وإشارات سرية وتلويحات ذوقية ، تعطر مشام الأرواح ، وتحيي رميم الأشباح ، لا يهتدي إلى معناها ولا يطّلع على مغزاها إلّامن أتعب بدنه بالرياضات ،
هامش
( 1 ) كافى : 2 / 352 و 353 ، ذيل حديث 8
( 2 ) سنن ابن ماجة : 2 / 1321 حديث 3989
( 3 ) شرح ديوان اميرالمؤمنين عليه السلام : 24 و 25