دور بر آن حكمت شومت ز من * نطق تو شوم است بر اهل زمن
يا تو آن سو رو من اين سو مىروم * ور تو را ره پيش و من واپس روم
يك جوالم گندم و ديگر زريگ * به بود زين حيلههاى مرده ريگ
احمقيّم بس مبارك احمقى است * كه دلم با برگ وجانم متّقى است
گر تو خواهى كت شقاوت كم شود * جهد كن تا از تو حكمت كم شود « 1 »
وايضاً گفته :
كاف كفر اينجا به حق المعرفه * دوستتر دارم ز فاء فلسفه
زان كه اين علمِ لزج چون ره زند * بيشتر بر مردم آگه زند
ولغير المولوى في ذم الفلسفي :
بىشك بود حكيم يونان كافر * گويد نشود ز يك به جز يك صادر
گويند ز روى جهل اين گمشدگان * بر خلق جهان خدا نباشد قادر
ايضاً گفته :
تو فلسفه را زعلم دين نشمارى * زنهار قدم در طلبش نگذارى
هر فرد كتاب فلسفه اى عاقل * باشد در راه معرفت ديوارى
ايضاً :
از خواندن فلسفه دلت گردد كور * افتى تو ز راه شرع صد منزل دور
خواهى كه كنى جمع تو با فلسفه دين * كى جمع توان نمود ظلمت با نور
ايضاً :
هامش
( 1 ) مثنوى : 2 / 83