بعد از آن گفتش كه اين هر دو جوال * چيست آكنده بگو مقصود حال
گفت اندر يك جوالم گندم است * در دگر ريگى نه قوت مردم است
گفت تو چون بار كردى اين رمال * گفت تا تنها نماند آن جوال
گفت نيم گندم آن تنگ را * در دگر ريز از پى هم سنگ را
تا سبك گردد جوال وهم شتر * گفت شاباش اى حكيم اهل وحر
اين چنين فكر دقيق ورأى خوب * تو چنين عريان پياده در لغوب
رحمش آمد بر حكيم وعزم كرد * گه بر اشتر بر نشاند آن نيك مرد
باز گفتش اى حكيم خوش سخن * شمهاى از حال خود هم شرح كن
اين چنين عقل وكفايت كه تراست * تو وزيرى يا شهى برگوى راست
گفت اين هر دو نيم از عامهام * بنگر اندر حال واندر جامهام
گفت اشتر چند دارى چند گاو * گفت نه اين و نه آن ما را مكاو
گفت رختت چيست بارى در دكان * گفت ما را كو دكان وكو مكان
نيست قوت ونى رخوت ونى قماش * نى متاع و نيست مطبخ نيست آش
گفت پس از نقد پرسم نقد چند * كه توئى تنها رو ومحبوب پند
كيمياى زر عالم بر تو است * عقل ودانش را گهر تو بر تو است
گنجها بنهاده باشى در مكان * نيست عاقلتر ز تو كس در جهان
گفت واللَّه نيست يا وجه العرب * در همه ملكم وجوه قوت شب
پا برهنه تن برهنه مىدوم * هر كه نانى مىدهد آنجا روم
مر مرا زين حكمت وفضل وهنر * نيست حاصل جز خيال ودردسر
پس عرب گفتش كه رو دور از برم * تا نيارد شومى تو بر سرم