گروه روزگار خلق به باد دادند « 1 » . نقل است كه : چون آخر عمرش بود چشمش را تيرگى گرفته بود ، در آن حالت خاكستر بر سر كرد ، وچنان بىقرارى بر وى اثر كرد كه صفت نتوان كرد ، پرسيدند كه سبب بىقرارى چيست ؟ گفت : از ابليسم رشك مىآيد ، و از آتش غيرت جانم مىسوزد ، كه من تشنه اينجا نشستهام واو چيزى از آن خود به كسى ديگر مىدهد ، و آن اين است كه مىگويد : ( إنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتى الَى يَوْمِ الدّينَ ) « 2 » ، اين اضافهء لعنت به ابليس نتوانم ديد ، مىخواهم كه مرا بود اگر لعنت است ، نه آخر كه از آن اوست ، آن ملعون قدر آن چه داند ، چرا با عزيزان ارزانى نداشت ، تا قدم بر تارك عرش نهادندى جوهرى داند قدر جوهر را « 3 » . وابو القاسم نصر آبادى كه مريد شبلى بود ؛ عطّار در « تذكره » گفته كه :
او استاد جملهء اهل خراسان بود ، بعد از شبلى نقل است كه وقتى از نيشابورش بيرون كردند ، از آن سبب كه زنّارى در ميان بسته بود ، و در آتشگاه گبران طواف مىكرد ، گفتند كه : اين چه حالت است ؟ گفت : در كار خويش فرو ماندهام نمىدانم چه كنم . نقل است كه : روزى آتش آورد وهيمه ، گفتند كه مقصود از آن چيست ؟
گفت : مقصود آنكه كعبه را آتش زنم تا اين خلايق غافل به خدا پردازند . نقل است كه : روزى در حرم كعبه دامن جامهء كعبه به دست گرفت ،
هامش
( 1 ) تذكرة الاولياء : 2 / 170 - 173
( 2 ) سورة ص ( 38 ) : 78
( 3 ) تذكرة الاولياء : 2 / 180