زير سايهء آن شاخ نشستهاند . وگفت : چيزى چون قطرهء آب در دهان من مىچكيد وباز پوشيده مىشد ، اگر پوشيده نشدى من در ميان خلق نماندمى . وگفت : همه آفريدهء او چون كشتى است ، وملّاح آن منم ، وبردن آن كشتى مشغول نكند مرا از آنچه من در آنم . وگفت : خدا مرا گفت كه روى تو را به اشقيا ننمايم ، آن كس را نمايم كه مرا دوست دارد ، و من او را دوست دارم ، اكنون مىنگرم تا كه را آرد ، هركه را امروز در اين حرم آورد آنجا با من حاضر كند ، گفتم : الهى مرا به نزد خويش بر ، ندا آمد كه مرا بر تو حكم است ، تا هركه من او را دوست مىدارم بيايد و تو را ببيند و اگر نتواند آمد نام تو را بشنود تا تو را دوست دارد ، كه تو را از پاكى خويش آفريدهام و تو را دوست ندارند مگر پاكان . وگفت : من از هرچه غير از حق است زاهد گرديدم ، و آن وقت خود را خواندم از خداى تعالى جواب شنيدم ، بدانستم كه از خلق درگذشتم ، لبيك اللهم لبيك زدم ، محرِم گرديدم حج كردم در وحدانيت ، طواف كردم ، بيت المعمور مرا زيارت كرد ، كعبه مرا تسبيح كرد ، ملائكه مرا ثنا كردند ، پس نورى ديدم سراى حق در ميان آن نور بود ، و چون به سراى حق رسيدم از آن از من هيچ نمانده بود . وگفت : همهء گنجهاى روى زمين را حاضر كردند كه ديدار من بر آن افكنند ، گفتم : الهى غرّه باد آنكه به چنين چيزها غرّه شود ، ندا آمد كه يا ابوالحسن از دنيا تو را نصيب نيست ، از هر دو سراى تو را منم . وگفت : از خويش سير شدم ، خود را فرا آب دادم ، غرقه نشدم ، و به
خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 243
مساهمون: محمد علي بن محمد باقر الوحيد البهبهاني ( كرمانشاهي )
ص٢٤٣