ونيز گفته كه : شيخ اوحدى از مريدان اوحد الدّين كرمانى است ، و بر جوانى عاشق شده بود ، وزن اوحدى در اين باب وحشت تمام داشت ، و پسر داعيهء كدخدائى وزن خواستن همرسانيده ، واوحدى در اين باب مضايقه نمود وشعرها گفت . ميرحسينى در ميان لوليان شيفتهء جوانى بود ، واكثر اوقات ميان لوليان بسر مىبرد ، شخصى بر وى اعتراض كرد كه چرا شما در اكثر اوقات در ميان ايشان مىباشيد ؟ گفت كه : اينها به سنتهاى ملايم قائمند ، يكى بر حسن وملاحت ، و يكى در اصول كه بچهء ايشان در گهواره به اصول گريه مىكند « 1 » . وشيخ محمود شبسترى عاشق ابراهيم نامى از اقرباى شيخ اسماعيل سيسى بود ، واو حسنى غريب داشت ، ورساله در بيان عشق ومعشوق عاشق به نام او نوشته ، و در آن وقت كه « گلشن راز » مىنوشت مطرح انظارش رخسار آن جوان بوده ، منكران ؛ زبان به طعن گشادند ، وخويشان محمود هرچند او را نصيحت كردند سودى نداد ، و بعد از گفتگوها گفت كه : عشق من با او نه به مرتبهاى بود كه به طعن كسى كم شود يا نصيحت پذير گردد ، چون كار به سرحد جنون كشيده بود . در تاريخ هفتصد و بيست از عالم برفت وقبرش در شبستر است « 2 » . وسيّد على همدانى ؛ سياه بر سر مىبسته ومىگفته كه : نفس را كشتهام ، وتعزيت او را مىدارم ، نوبتى مقيد يكى از مقربان امير بزرگ تيمور خان شده ، ورباعى ذكر كرده كه به معشوقش نوشت ، و آن اميرزاده بسى خوش مشرب
هامش
( 1 ) تحفة الاخيار : 284
( 2 ) تحفة الاخيار : 284 و 285