اشعارى كه دلالت بر كفر او دارد اين ابيات است :
كهيعص وقاف والقرآن منم * سورهء طه ويس نور والرحمن منم
وابيات نسيمى را معشوقش ياد مىگرفت وآوازى به غايت خوب داشت ومىخواند ، جماعتى در مقام اين بودند كه تتبع كفرهاى نسيمى كنند ، آن جماعت شنيدند و آن جوان را گرفته از وى پرسيدند كه اين شعر نسيمى است يا شعر تو ؟ گفت : شعر من است ، حكم به قتل او كردند ، و ريسمان در حلق او انداختند ومىخواستند كه بر دارش كشند ، در اين اثنا نسيمى خود را رسانيد ، وگفت : اين شعر من است واو به جهت خاطر فقير به خود اسناد كرد ، و آن جوان را واگذاشتند ونسيمى را پوست كندند « 1 » . وعبداللَّه انصارى كه لقبش شيخ الاسلام ، وكنيتش ابو اسماعيل بود و در اثناى تحصيل علم به خدمت بىبى نازنين رفت ، كه خواهر كلانتر به درِ او بوده با منظورى ، يعنى معشوقى كه او را بودى ، بىبى نازنين از عبداللَّه پرسيد كه اين چه كسى است ؟ عبداللَّه گفت : شاگرد من است ، آخر بىبى نازنين گفت كه : از مشرق تا مغرب مثل ابوالحسن خرقانى نيست ، تو را به خدمت او بايد رفت ، فى الحال به خرقان رفت ، و به كدام زبان شرح توان كرد كه در آن بيابان در فرقت آن جوان چه كشيد . و گفته كه : عبداللَّه مىگفت كه مرا هفتاد هزار بيت از اشعار عرب در ياد بود ، وصد هزار نيز مىتوان گفت ، وسيصد هزار حديث با هزار هزار اسناد در ذُكر من بود ، سيل عشق طغيان كرد وخانهء مرا ويران كرد ، يعنى همه را فراموش كردم . و آنچه منصور گفت من گفتم ، او آشكارا گفت من نهفتم ، و در
هامش
( 1 ) تحفة الاخيار : 285 و 286