نيامد ، در خلوت باز كردند ديدند چنان حالى طارى شده . و در بيان صبر از شيخ نقل كرده ، كه اين حال را او به كسى نگفت ، و در همان روز ابو سعيد ابوالخير رسيد ، وجمعى درويشان به قوّالى مشغول شدند ، وسماع كردند . وژنده پيل احمد جام عاشق جوانى از فرزندان شيخ شهاب الدّين سهروردى بود ، روزى كسى آهوئى آورده بود آن را به مرغزارى خرم برد وگذاشت ، وگفت : آن آهو به يار ما مىماند ، وگفت : جفا باشد كه با او جفا كنيم ، ورباعى در اين باب گفت ، چون رباعى به معشوق رسيد ، و آن كيفيت معلوم كرد به شيخ نوشت كه از يگانگى قدم در دوئى نهاده مرتد شده ، زيراكه شبيهى از براى معشوق پيدا كرده ، با ديگر كلمات وشيخ الزام يافته ، از استماع اين كلمات عشقش يكى هزار شد ، ورباعى در عذر خود ارسال داشت « 1 » . وسعد الدين حموى عاشق عين الزمان بوده ، وشيخ روزبهان در بازار شيراز مىگرديد ؛ جوانى به غايت صاحب جمال ديد كه سبزى فروشى مىكرد ، ونعره مىزد كه عاشق تره ، شيخ را حالتى دست داد نعره بزد و بيهوش شد ، بعد از آن حلقهء عشقِ آن جوان در گوش كرد وبيخود شد . باز نقل كرده كه معشوق روزى پاى شيخ مىماليد ، شخصى ديد وخبر به سعد زنگى رسانيد ، و از اعتقادى كه به شيخ داشت اين خبر را حمل بر افتراء كرد ، تا آنكه خود روزى به ديدن شيخ رفت و به چشم خود آن حالت را مشاهده كرد وتغافل نمود « 2 » .
هامش
( 1 ) تحفة الاخيار : 276 - 280 ( نقل از مجالس العشاق )
( 2 ) تحفة الاخيار : 282