تا خيال آن بت قصّاب در چشم من است * زان سبب چشمم هميشه همچو رويش روشن است
تا بديدم دامن پر خون او اكنون ز رشك * بر گريبان دارم آنچه آن ماه را بر دامن است
جاى دارد در دل پر خونم آن دلبر مقيم * جامه پر خون باشد آنكس را كه در خون مسكناست
با من از روى طبيعت گر نياميزد رواست * از براى آنكه من در آبم ، او در روغن است
گر زبان با من ندارد چرب هم نبود عجب * كانچه او را در زبان بايست در پيراهن است
يك جهان غم را پىجانى به دل خواهد زمن * پس بدين قيمت مر او را يك جهان جان منست
جان به آرامش جهانى را همى بخشد به لطف * گرچه كارش همچو گردون گشتن وگه كشتن است
جامهء وصلش همى دوزد دلم از بهر آنك * تن چو تار ريسمان ودل چو چشم سوزن است
گفتم اى جان از پى يك وصل چندين هجر چيست * گفت من قصّابم اينجا گِرد ران با گردن است
گرچه باشد با سنائى چون گل رعنا دو رو * در ثناى او سنائى ده زبان چون سوسن است
حكيم چون به خوارزم رسيد ، حاكم آنجا او را اعزاز واكرام نمود ،