تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
وسيف الدّين باخرزى عاشق پادشاه بخارا شد ، و بعد از فوت معشوق بىصبريها نمود . وشيخ عزيز نسفى در بخارا عاشق يكى از پسران امراى سلطان جلال الدّين شده ، سر رشتهء اختيار از دستش بيرون رفت . ومولوى رومى از حوالى زركوبان مىگذشت از آواز ضرب مطرب به رقص درآمد ، وشيخ صلاح الدّين همچون آفتابى از دكان بيرون آمد و سر در قدم مولوى نهاد ، وملا عاشق جمال او شد ، و در ميان سماع اين غزل گفت :
يكى گنجى برون آمد ازين دكّان زركوبى * زهى صوررت زهى معنى زهى خوبى زهى خوبى
و مدت ده سال آن عشقبازى يه يك حال بوده ، وغزليّات مولوى در عشق او بسيار است ، و بعد از كلمهء چند گفته كه : چون پدر صلاح الدّين بمرد ، عشقبازى مولوى زياده شد ، وچلبى حسام الدّين با ايشان مصاحب شد ، و در آن وقت ملّا « مثنوى » مىگفته ، شبها از اين قبيل بودى كه از اول شب تا صباح خواب نكردى ، وملا القا مىكرد وحسام الدّين مىنوشت ، و مجموع آن نوشتها را به آواز بلند مىخواند . وحكيم سنائى عاشق پسر قصّابى شده ، و چون از عشق آن جوان بىطاقتى مىنمود از روى امتحان كه در عشق صادق است يا كاذب ، آن جوان قصّاب از سنائى گوسفندى چند طلبيد ، سنائى كفش پنج منى در پيش آن جوان سپرده ، عزيمت خوارزم فرمود ، و از سنائى در اين عاشقى شعرها نقل كرده كه از جملهء آن اين غزل است :