دُرّ چند انداخت در كشتى وجست * مر هوا را ساخت كرسى ونشست
خوش مربع چون شهان برتخت خويش * او فراز اوج وكشتىاش به پيش
گفت رو كشتى شما را حق مرا * تا نباشد با شما دزد گدا
بانگ كردند اهل كشتى كى همام * از چه دادندت چنين عالى مقام
گفت از تهمت نهادن بر فقير * وز حق آزارىِ بىچيزى حقير « 1 »
ونيز مولوى در « مثنوى » حكايت مجعوله مانند حكايات سابقه از ابراهيم بن ادهم نقل نموده ، متضمن آنكه : ابراهيم در كنار دريا نشسته ودلق خود را مىدوخته ، كه در آن اثنا يكى از امرا او را بدان حال ديد ، بعد از آنكه ابراهيم سجده كرده در خاطرش گذشت كه ابراهيم از پادشاهى گذشته و نشسته ؛ دلق دوزى مىكند .
شيخ واقف گشت از انديشهاش * شيخ چون شير است ودلها بيشهاش
شيخ سوزن زود در دريا فكند * خواست سوزن را به آواز بلند
صد هزاران ماهى اللهئى * سوزن زر در لب هر ماهئى
سر برآوردند از درياى حق * كه بگير اى شيخ سوزنهاى حق
رو به دو كرد وبگفتش اى امير * ملك دل بِه يا چنين ملك حقير
هامش
( 1 ) مثنوى : 2 / 90 ، تحفة الاخيار : 244