يك از ايشان را نديدم در مقام * رفته بودند از مقام خود تمام « 1 »
ونيز مولوى در « مثنوى » كرامتى از عبداللَّه مغربى نقل كرده و گفته :
گفت عبداللَّه شيخ مغربى * شصت سال از شب نديدم من شبى
من نديدم ظلمتى در شصت سال * نه به روز و نه به شب بىاعتدال
صوفيان گفتند صدق قال او * نيمه شب رفتيم در دنبال او
روى پس ناكرده مىگفت او به شب * هين كو آمد ميل كن بر دست چپ
بازگفتى بعد يكدم سوى راست * ميل كن زيراكه خارى پيش پاست « 2 »
ونيز مولوى در « مثنوى » كرامتى نسبت به درويش مجهولى نقل كرده و گفته كه : او را به دزدى متهم كرده بودند ، پس به او گفتند :
دلق بيرون كن برهنه شو ز دلق * تا ز تو فارغ شوند اوهام خلق
گفت يا رب بر غلامت اين خسان * متهم كردند فرمان در رسان
چون به درد آمد دِلِ درويش از آن * سر برون كردند هر سو ماهيان
ماهيانِ بيحد از درياى ژرف * در دهان هر يكى دُرّى شگرف
هر يكى درّى خراج ملكتى * كز إله است اين ندارد شركتى
هامش
( 1 ) مثنوى : 3 / 52 - 61 ، تحفة الاخيار : 240 - 243
( 2 ) مثنوى : 4 / 17 ، تحفة الاخيار : 243