ساعتى بىعقل و بيهوش اندرين * اوفتادم بر سر خاك زمين
باز باهوش آمدم ، برخاستم * در روش ، گوئى نه سر نه پاستم
هفت شمع اندر نظر شد هفت مرد * نورشان مىشد به سقف لاجورد
باز هر يك مرد شد شكل درخت * چشم از سبزى ايشان نيك بخت
هر درختى شاخ بر سِدره زده * سدره چه بود از خلا بيرون شده
بيخ هر يك رفته در قعر زمين * زيرتر از گاو ماهى بد يقين
گفت راندم بيشتر من نيك بخت * باز شد آن هفت جمله يك درخت
هفت مىشد فرد مىشد هر دمى * من چسان مىگشتم از حيرت همى
بعد از آن ديدم درختان در نماز * صف كشيده چون جماعت كرده ساز
يك درخت از پيش مانند امام * ديگران اندر پس او در قيام
آن قيام و آن ركوع و آن سجود * از درختان بس شگفتم مىنمود
بعد ديرى گشت آنها هفت مرد * جمله در قعده پى يزدان فرد
چون به نزديكى رسيدم من زراه * كردم ايشان را سلام از انتباه
قوم گفتندم جواب آن سلام * اى دقوقى مفخر وتاج كرام
گفتم آخر چون مرا بشناختيد * پيش از اين بر من نظر ننداختيد
از ضمير من بدانستند زود * يكدگر را بنگريدند از فرود
پاسخم دادند كاى جان عزيز * چون بپوشيده است اينها بر تو نيز
بر دلى كو در تحيّر با خداست * كى شود پوشيده راز چپ وراست
بعد از آن گفتند ما را آرزو * هست بر تو اقتداى خوبرو
گفتم آرى ليك يك ساعت كه من * مشكلاتى دارم از دور زمن
اقتدا كردند آن شاهان قطار * در پى آن مقتداى نامدار