پس گفت : از كجائى اى جوان ؟ گفتم : از عجم .
گفت : امروز مرا در رنج افكندى ، گفتم : چرا ؟ گفت : در اين ساعت در بلاد حبشه بودم ، مرا مشاهده افتاد كه خداى تعالى بر دل تو تجلّى كرد و هم تو را عطا فرمود آنچه مثل آن نفرموده غير تو را از آنان كه من مىدانم ، خواستم كه تو را ببينم و بشناسم .
پس گفت : من امروز در صحبت شماام و امشب با شما افطار مىكنم .
روان شد ، وى در يك طرف وادى مىرفت و ما در يك طرف ، چون شب شد طبقى از هوا فرود آمد بر آن شش رغيف با سركه و سبزى ، آن جاريه گفت :
الحمدللَّه الذي أكرمني وأكرم ضيفي ، هر شب بر من دو رغيف فرود مىآمد ، امشب براى هر يك دو رغيف فرود آمد ، بعد از آن سه ابريق آب فرود آمد بياشاميديم ، در لذّت و حلاوت به آبى كه بر روى زمين باشد نمىمانست ، پس در شب از ما جدا شد و برفت .
چون به مكّه رسيديم شيخ عدى را در طواف تجلّى واقع شد كه بى خود بيفتاد ، چنان كه بعضى مىگفتند كه بمرد ، ناگاه ديدم كه آن جاريه بالاى سر وى ايستاده است ، او مىگويد كه : زنده گرداند تو را آن كس كه مىميرانيده است ، سبحان الذي لايقوم الحادثات لتجلّي نور جلاله إلّابتثبيته ، ولايستقرّ الكائنات لظهور صفاته إلّابتأييده ، بل اختطفت سبحات قدسه أبصار العقول ، وأخذت نفحات بهائه الباب الفحول .
بعد از آن در طواف مرا تجلّى واقع شد ، و از باطن خود خطابى شنيدم ، و در آخر آن با من گفتند : اى عبدالقادر تجريد ظاهر را بگذار و تفريد و توحيد را لازم دار ، و از براى نفع مردمان بنشين كه ما را بندگان هستند كه مىخواهيم
خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 510
مساهمون: محمد علي بن محمد باقر الوحيد البهبهاني ( كرمانشاهي )
ص٥١٠