امراة فارسية
نجيب الدّين على بزغش گفته : وقتى زنى از شهر گلپايگان به شيراز آمده بود ، و وقتها به خانهء ما مىآمد و زنى با خير بود ، وقتى چند روز در خانهء ما مىبود و مرا دست تنگى روى نموده بود و وى مىدانست آن حال را ، و ظرفى چند در خانهء ما بود كه اگر وقتى حق سبحانه از حبوبات مثل جو و گندم بفرستادى در آن ظروف كردمى ، و آن ظرفها تهى بود و سرهاى آن پوشيده بوديم تا پاك بماند تا به وقت حاجت ، آن زن پنداشت كه چيزى در آن ظرفها هست ، مرا گفت : چون دست تنگى روى نموده است چرا از آنچه در اين ظروف است قوت نسازى ؟ گفتم : آنها تهى است ، گفت : چون تهى است چرا سرهاى آن پوشيده است ؟ گفتم : تا پاك بماند ، آن زن برخاست و سرهاى آنها را برگرفت و گشاده گذاشت و گفت : از آن تهى است كه دهان بر هم نهاده است ، چون سر آن گشاده باشند چون دهنى باشد كه باز كرده باشد و گرسنه باشد ، حق سبحانه و تعالى آن را قوت فرستد ، و قوت هر چيزى مناسب آن چيز برساند در وقت حاجت ، پس قوت اين ظرفهاى تهى غلّه است ، چون تهى شكمىِ وى ظاهر شد پر غلّه و حبوب گردانند ، چون آن زن اين تصرف بكرد در حال حق سبحانه و تعالى چندان گندم فرستاد كه آن ظروف پر شد و آن زن از اولياء حق سبحانه بود .
حبّذا قومى كه ديد حق بود ديدارشان * محو باشد در شهود سرّ غيب اسرارشان