اندوهگين به گوش من آمد ، در پى آواز رفتم ، ديدم كه جاريه به استار كعبه درآويخته مىگويد :
أنت تدري يا حبيبي * من حبيبي أنت تدري
ونحول الجسم والدمع * ينوحان بسرى
قد كتمت الحب حتى * ضاق بالكتمان صدري
به يك جانب شدم و از درد وى گريان شدم ، پس گفت : الهى وسيّدى ومولاى بحبّك لي إلّاغفرتني ! گفتم : اى جاريه تو را اين بس نيست كه گوئى بحبّي لك كه مىگوئى بحبك لي ؟ چه مىدانى كه او تو را دوست مىدارد ! گفت : مر خداى را بندگان هستند كه ايشان را دوست مىدارند ، نشنيدهاى قول اللَّه تعالى كه گفته ( فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ ) « 1 » محبت وى مرايشان را سابق است بر محبت ايشان مر وى را ، گفتم : تو را بس ضعيف و نحيف مىبينم مگر بيمارى ؟ گفت :
محب اللَّه في الدنيا عليل * طاول سقمه فدواه داه
كذا من كان للباري محباً * يهيم بذكره حتّى يراه
پس مرا گفت : باز پس نگر ! بنگريستم هيچ كس نديدم ، روى به وى كردم وى را نيز نديدم ، ندانستم كه كجا رفت « 2 » .
جاريهء مجهوله
و هم ذوالنون مىگويد كه : مرا كنيزكى صفت كردند متعبّده ، از حال وى
هامش
( 1 ) المائدة ( 5 ) : 54 .
( 2 ) نفحات الانس : 631 .