ايشان را بر دست تو به شرف قرب رسانيم ! ناگاه اين جاريه گفت : اى جوان نمىدانم امروز چه نشان است تو را كه بر سر تو امروز از نور خيمه زدهاند ، و تا عنان آسمان ملائكه گرد تو درآمدهاند ، و چشم همهء اولياء از مقامهاى خود در تو خيره مانده است ، و همه به مثل آنچه تو را دادهاند اميدوار شدهاند ، بعد از آن جاريه برفت و ديگر او را نديدم « 1 » .
امرأة اصفهانيه
يكى از اصحاب شيخ عبدالقادر گفته كه : روزى شيخ را بر بالاى منبر استغراقى واقع شد ، و يك گرد از عمامه وى باز شد و وى نمىدانست ، همهء حاضران به موافقت شيخ دستارها و طاقيها در پاى منبر انداختند ، چون شيخ به حال خود باز آمد و سخن خود آخر كرد عمامهء خود راست كرد ، و مرا گفت :
دستارها و طاقيهها را به اصحاب آنها بازگردان ! چنان كردم ، عصا باقى ماند ، شيخ گفت : آن را به من ده ! به وى دادم بر دوش خود انداخت و فى الحال ناپيدا شد ، من حيران ماندم ، چون شيخ از منبر فرود آمد با من گفت : چون اهل مجلس عمامه بنهادند ما را خواهرى است به اصفهان ، وى عصاى خود بنهاد چون من آن را بر دوش خود انداختم وى از اصفهان دست خود را دراز كرد و آن را برداشت « 2 » .
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 632 و 633 .
( 2 ) نفحات الانس : 634 .