در مخلوق افتاده باشد ، وى گفته است :
عشق را باز اندر آوردم به بند * كوشش بسيار نايد سودمند
عشق دريا بى كرانه ناپديد * كى توان كردن شنا اى مستمند
عشق را خواهى كه تا پايان برى * بس كه نپسنديد بايد ناپسند
زشت بايد ديد و انگاريد خوب * زهر بايد خورد و انگاريد قند
توسنى كردم ندانستم همى * كز كشيدن تنگتر گردد كمند « 1 »
فاطمه بنت مثنّى
شيخ محيى الدّين عربى در « فتوحات » مىگويد كه : سالها به نفس خود خدمت وى كردم ، و سن وى آن وقت بر نود و پنج سال زياده بود و من شرم مىداشتم كه بر وى بنگرم از نازكى رخسارهء وى ، هر كه وى را بديدى پنداشتى كه چهارده ساله است ، و وى را با حضرت حق سبحانه حالى عجيب بود ، و مرا بر همه كسانى كه از ابناى جنس وى مىرسيدند اختيار كرده بود ، و مىگفت :
مثل فلان كس نديدهام وقتى كه پيش من مىآيد به همگى خود مىآيد و در بيرون هيچ نمىگذارد .
و هم شيخ مىگويد كه : در ميان آنكه ما در پيش وى نشسته بوديم ضعيفهاى درآمد و شهرى را نام برد كه شوهر من آنجا رفته است ، و داعيه داشته است كه زن ديگر بكند ، گفتم : مىخواهى باز آيد ؟ گفت : آرى ، روى به فاطمه كردم و گفتم : مىشنوى كه چه مىگويد ؟ گفت : تو چه مىخواهى ؟
گفتم : قضاى حاجت وى و حاجت وى آن است كه شوهر وى بيايد ، گفت :
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 629 .