تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 506

مساهمون:

ص٥٠٦
سمعاً وطاعةً ، حالى فاتحة الكتاب را مىفرستم و وى را وصيت مىكنم كه شوهر اين زن را بياورد ، فاتحه خواندن گرفت و من هم با وى خواندم و دانستم كه از قراءت صورت جسدانى انشاء كرد و وى را فرستاد ، در وقت فرستادن گفت : اى فاتحة الكتاب مىروى به فلان شهر و شوهر اين زن را مىبينى ، وى را نمىگذارى تا نمىآرى ! شيخ گويد كه : از فرستادن فاتحه تا آمدن شوهر وى بيش از آن فرصت نشده كه قطع آن مسافت توان كرد « 1 » .

جاريهء سوداء

ذوالنون گويد : كنيزى سياه ديدم كه كودكان وى را سنگ مىزدند و مىگفتند : اين زنديقه مىگويد من اللَّه را مىبينم ، در پى او برفتم ، مرا آواز داد و گفت : اى ذوالنون ، گفتم : تو مرا به چه شناختى ؟ گفت : جانهاى دوستان سپاه اويند با هم آشنا ، گفتم : اين چيست كه اين كودكان مىگويند ؟ گفت : چه مىگويند ؟ گفتم : مىگويند كه تو مىگوئى كه من اللَّه را مىبينم ، گفت : راست مىگويند ، تا او را شناخته‌ام هيچ محبوب نبوده‌ام « 2 » .

امرأة مجهولة

هم ذوالنون قدس سره مىگويد : در ميان آنكه در طواف بودم ، ديدم نورى درخشيد كه برق آن به عنان آسمان رسيد در عجب ماندم ، طواف خود را تمام كردم و پشت به ديوار كعبه باز نهادم ، در آن نور فكر مىكردم ، ناگاه آواز
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 629 و 630 . ( 2 ) نفحات الانس : 629 و 630 .