و باران نيامد ، همهء مردم به خانهء امّ محمّد آمدند و از او دعاى باران خواستند ، امّ محمّد پيش خانهء خود برفت و گفت : خداوندا من جاروب كردم تو آب بپاش ، چندان بر نيامد كه باران در ايستاد ، چنان كه گوئى دهان مشكها را گشادهاند « 1 » .
بىبيك مرويه
ابوسعيد ابوالخير گويد كه : به مرو بودم پيره زنى بود كه او را بىبيك مىگفتند ، به نزديك ما آمد و گفت : اى ابوسعيد به تظلم آمدهام ، ما گفتيم برگوى ، گفت : مردمان دعا مىكنند كه ما را يك نفس به ما باز مگذار ، سى سال است كه من مىگويم كه مرا يك طرفة العين به ما بازگذار تا ببينم كه من كيم ، يا من خود هستم ، هنوز اتفاق نيفتاد « 2 » .
دختر كعب
شيخ ابوسعيد ابوالخير گويد كه : دختر كعب عاشق بود بر يك غلام ، اما پيران همه اتفاق كردند كه اين سخن كه او مىگويد نه آن سخن باشد كه بر مخلوق توان گفت : او را جائى ديگر كار افتاده بود ، روزى آن غلام آن دختر را ناگاه دريافت ، سر آستين وى گرفت ، دختر بانگ بر غلام زد ، گفت : تو را اين بس نيست كه من با خداوندم و آنجا مبتلايم ، بر تو بيرون دادم كه طمع مىكنى ، شيخ ابوسعيد گفت : سخنى كه او گفته است نه چنان است كه كسى را
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 628 .
( 2 ) نفحات الانس : 628 و 629 .