كعبه كرديم ، ابن مثنّى در راه بمرد ، و من و خواجهء تحفه به مكه درآمديم ، در آن وقت كه طواف مىكرديم آواز مجروحى شنيديم كه از جگر ريش مىگفت :
محب اللَّه في الدنيا سقيم * تطاول سقمه فدواه داه
سقاه من محبته بكأس * فأرواه المهيمن اذ سقاه
فهام لحبه وسما اليه * فليس يريد محبوباً سواه
كذاك من ادعى شوقاً اليه * يهيم بحبّه حتى يراه
پيش او رفتم ، چون مرا ديد گفت : اى سرى ، گفتم : لبيك تو كيستى كه خداى تعالى بر تو رحمت كناد ؟ گفت : لا إله الا اللَّه ، بعد از شناختن ؛ نا شناختن واقع شد ، من تحفهام و وى همچون خيالى شده بود ، گفتم : اى تحفه چه فايده ديدى بعد از آنكه تنهائى اختيار كردى از خلق ؟ گفت : خداى تعالى مرا به قرب خود انس بخشيد ، و از غير خود وحشت داد ، گفتم : ابن مثنّى مرد ، گفت :
رحمه اللَّه ، خداى تعالى وى را كرامتها چندان بخشيد كه هيچ چشم نديده و همسايهء من است در بهشت ، گفتم : خواجهء تو كه تو را آزاد كرد با من آمده است دعائى پنهان كرد و در برابر كعبه بيفتاد و بمرد ، چون خواجهء وى بيامد وى را مرده بديد بر وى درافتاد ، برفتم و وى را بجنبانيدم مرده بود ، و تكفين و تجهيز ايشان كرديم و به خاك سپرديم « 1 » .
ام محمّد
عمّهء شيخ محيى الدّين عبدالقادر گيلانى است ، از نساء صالحات بود ، گويند : يك سال در گيلان خشك سال شد ، مردم به استسقاء بيرون رفتند
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 624 - 628 .