مىنگريست ، چون مرا ديد گفت : مرحبا در آى به درستى كه تحفه را نزد خداى تعالى قرب و اعتبارى هست كه دوش هاتفى به من آواز داد و گفت :
إنّها منّا ببال ليس تخلو من نوال * قربت ثم ترقت وعلت في كل حال
چون تحفه ما را ديد چشم پر آب كرد و با خداى تعالى در مناجات مىگفت :
مرا در ميان خلق مشهور گردانيدى ، در اين وقت كه نشسته بوديم صاحب تحفه بيامد گريان ، گفتم : گريه مكن ؛ آنچه تو گفتى آوردهام به پنج هزار سود ، گفت : لا واللَّه ، گفتم : به ده هزار ، گفت : لا واللَّه ، گفتم : به مثل بهاء سود ، گفت :
اگر همهء دنيا به من دهى قبول نمىكنم ، وى آزاد است خالصاً للَّهسبحانه ، گفتم :
قصه چيست ؟ گفت : اى استاد دوش مرا توبيخ كردند ، من گواه مىگيرم كه از همهء مال خود بيرون آمدم و در خداى تعالى گريختم ، اللهم كن لي بالسعة كفيلًا وبالرزق جميلًا ، روى به ابن مثنّى كردم ، وى نيز مىگريست ، گفتم چرا مىگريى ؟ گفت : خداى تعالى به آنچه مرا باز خواند راضى نيست ، تو را گواه مىگيرم كه صدقه كردم همهء مال خود را خالصاً لوجه اللَّه سبحانه ، گفتم : آيا چه بزرگ است بركت تحفه بر همه .
بعد از آن تحفه برخاست و جامهها كه در برداشت بيرون كرد و پلاس كهنه پوشيده و بيرون رفت و مىگريست ، گفتم : خداى تعالى تو را رهائى داد گريه چيست ؟ گفت :
هربت منه إليه * وبكيت منه عليه
وحقه وهو سؤلى * لازلت بين يديه
حتى أنال وأحتظى * بما رجوت اليه
بعد از آن بيرون آمديم ، و چندان كه تحفه را طلبيديم نيافتيم ، عزيمت