كسى متهم داشتيم ، و روشن شد كه آن را اثرى نبود ، از وى پرسيدم كه چرا حال چنين است ؟ با دل خسته و زبان شكسته گفت :
خاطبتني الحق من جناني * فكان وعظي على لساني
قربني منه بَعد بُعد * وخصّني اللَّه واصطفاني
أجبت لما دعيت طوعاً * ملبّيا للذي دعاني
وخفت مما جنيت قدماً * فوقع الحب بالاماني
بعد از آن صاحب كنيزك را گفتم : بهاى او بر من است و زيادت نيز مىدهم ، آواز برداشت و گفت : وا فقرا ! تو را كجاست بهاى او ، تو مرد درويشى ، وى را گفتم : تو تعجيل مكن تو هم اينجا باش تا من بهاى وى را بياورم ، بعد از آن گريان گريان برفتم و به خداى سوگند كه از بهاى وى نزديك من يك درم نبود و شب در آن متحيّر و تنها مانده تضرع مىكردم ، و نمىتوانستم كه چشم بر هم زنم ، مىگفتم : اى پروردگار من تو مىدانى پنهان و آشكار من ، و من اعتماد بر فضل تو كردم مرا رسوا مگردان ، ناگاه يكى در بزد گفتم : كيست ؟ گفت : يكى از احباب ، در بگشادم ، مردى ديدم با چهار غلام و شمعى ، گفت : اى استاد اذن درآمدن مىدهى ؟ گفتم : درآى ، چون درآمد گفتم : تو كيستى ؟ گفت : احمد بن مثنى ، امشب به خواب ديدم كه هاتفى مرا آواز داد كه پنج برده بردار و پيش سرى برو ، نفس وى را به اين شاد كن تا تحفه را بخرد كه ما را با تحفه عنايت است .
چون اين شنيدم سجده شكر كردم بر آنچه خداى تعالى مرا داد از نعمت خود ، سرى گويد : بنشستم و انتظار صبح مىبردم ، چون نماز بگزاردم دست وى بگرفتم و به بيمارستان بردم ، صاحب بيمارستان از چپ و راست