شناختم ، گفتم : شنودم كه ياد محبت مىكنى ، كرا دوست مىدارى ؟ گفت : آن كسى را كه شناسا گردانيد ما را به نعمتهاى خود ، و منّت نهاد بر ما به عطاى خود ، به دلها قريب است ، و سائلان را مجيب ، گفتم : تو را اينجا كه محبوس كرده است ؟ گفت : اى سرى حاسدان با هم يارى كردند ، بعد از آن شهقه بزد كه گمان بردم كه مگر حيات از وى مفارقت كرد ، بعد از آن با خود آمد ، و بعد از آن بيتى چند مناسب حال خود بخواند .
صاحب بيمارستان را گفتم : وى را رها كن ، رها كرد ، گفتم : برو هر جا كه خواهى ، گفت : اى سرى به كجا روم مرا جاى رفتن نيست ، آنكه حبيب دل من است مرا مملوك بعضى مماليك خود گردانيده ، اگر مالك من راضى شود بروم و الّا صبر كنم ، واللَّه كه وى از من عاقلتر است ، ناگاه خواجهء وى به بيمارستان درآمد و گفت : تحفه كو ؟ گفت : در اندرون است و شيخ سرى پيش اوست ، خرّم شد ، درآمد و بر من سلام كرد و تعظيم بسيار كرد ، گفتم : اين كنيزك اولىتر است از من به تعظيم ، سبب چيست كه او را محبوس كردهاى ؟
گفت از چيزهاى بسيار كه مىگويد ، عقل وى رفته است ، نمىخورد و نمىآشامد و خواب نمىكند ، و نمىگذارد كه خواب كنيم ، بسيار فكر و بسيار گريه است ، و حال آنكه تمام بضاعت من وى است ، وى را خريدهام به همهء مال خود به هزار درهم ، و اميد بسته بودم كه مثل بهاى وى بر وى سود كنم ، از جهت كمالى كه در صنعت خود دارد ، گفتم : صنعت او چيست ؟ گفت : مطربه است ، گفتم : چند گاهى است كه به وى اين زحمت رسيده ؟ گفت : يكسال ، گفتم : ابتداى اين به چه نحو بود ؟ گفت : عود در كنار داشت و تغنّى به ابيات مىكرد ، و بعد از آن برخاست و عود بشكست و به گريه درآمد ، وى را به محبت
خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 500
مساهمون: محمد علي بن محمد باقر الوحيد البهبهاني ( كرمانشاهي )
ص٥٠٠